تبليغاتX
باباشمل

 

شقیقه ام را جانبتان می گیرم

شلیک کنید!

مرا به ضرب یک گلوله ی متمدن

بر دیوار جهان بچسبانید

به حرف های آقای چامسکی اعتنا نکنید

شاید

حق با خدابیامرز پوپر بود

که می گفت:

خاور میانه راچ

باید

به ضرب یک گلوله

آدم کرد.

حافظ موسوی


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:32
توسط بابایی
.

 اینقدر همه گفتن که این موسیقی سنتی رو رها کن و یه کم جوونی کن و ساز و آوازو بی خیال شو و یه ذره هیجان و این حرفا، که آخر سر جو گیر شدیم و دیشب پا شدیم رفتیم کنسرت محسن یگانه!

 

من صداشو دوست دارم ولی دیشب خیییلی زود کم آورد.

 

نتیجه اخلاقی اینکه ما به همون کمانچه و شجریان و سنتور و کلهر و دف و ناظری اینای خودمون قانعیم.

ولی اگه بشه بدم نمیاد یه بارم صدای محسن چاوشی رو از نزدیک بشنوم.

پ.ن ۱  دلم قنج می ره برا یه در خت پرتقال!

پ.ن. ۲ یه سوال دارم که خیلی وقته سواله برام؛ معنی کلمه ی " غیرت " چیه؟!؟! (با تکیه و تاکید بر پدیده غیرت ملی)


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:47
توسط بابایی موضوع: |

 

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلو شد

 

تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

 

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره دلم بی قراره

 

 

امشب از اون شب هاست که بارون توی سرم سیل راه انداخته و داره یه عالمه فکر رو با خودش از این ور به اون ور می بره و تا صبح قراره که جولان بده.

همه چیز از جمعه شروع شد؛ وقتی بالاتر از همیشه؛ ایستگاه پنجم وسط برف هایی که سفید نبودن، قطره های بارون شروع کردن به چکیدن توی مغزم! و با هر قطره هزار تا فکر رو از هر گوشه و کنار دنیا با خودش آورد.

از جمعه هر بار که بارون  گرفت، هر بار که بارون شدید شد، هر بار که همه دلم صدای نیست و نمی شه رو از توی سرم شنید، هر بار، دلم،  هزار بار فرو ریخت و سرم؛ سرم شاید چیزی به متلاشی شدنش نمونده باشه. دلم  میخاد برم زیر بارون و ههمه ی قطره های توی سرم رو بیرون بریزم و سرم رو دو دستی فشار بدم و نگذارم که فرو بریزم!

امشب انگار همه فکر های عالم توی سر من خیال شنا کردن دارن.

 

 

یه شب زیر بارون که چشمم به راهه

میبینم که کوچه پر از نور ماهه

تو ماهه منی که تو بارون رسیدی



+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:51
توسط بابایی موضوع: |

سخته!

کلا کار سختیه نوشتن!

از هر مزخرفی که میخواد باشه.

 نمی دونم چرا تازگیا هر چی می زنم تو سر خودم که بشینم دو کلمه عین بچه آدم بنویسم نمیشه!

یه جای کار ایراد داره!

آره. یه چیزی هست...

فک کنم کلمه هام هم به درد اشکام دچار شده باشن.

دیشب حدودای ساعت نه، زیر بارون که تو ترافیک گیر افتاده بودم همش فک می کردم بیام خونه و مفصل بنویسم، از کسی که تو بدترین شرایط ممکن " افسانه ی آفرینشش" منو خندوند؛

کسی که نه فقط نوشته هاش، که خودش و بی تعلقی هاش رو هم دوست دارم همیشه.

کار سختی شده نوشتن!

بعضی وقتا فک می کنم کاش می شد حداقل یه بار می دیدمش! فقط یه لحظه. وقتی نشسته تو کافه فردوسی...

راستی چرا همیشه هوا تو خیابون فردوسی سردتر از جاهای دیگه ست؟

حتی وسط تابستون؟ 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:53
توسط بابایی موضوع: |
امروز روی برد نشر چشمه نوشته بود:

 

اینجا خاور میانه است

سرزمین صلح های موقت ، بین جنگ های پیاپی

سرزمین خلیفه ها، امپراطوران، شاهزادگان ، حرمسراها؛

و مردمی که نمی دانند برای اعدام یک دیکتاتور بخندند، یا گریه کنند.

                                 

                                                           حافظ موسوی


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:48
توسط بابایی موضوع: |

baba-shamal

بابایی

baba-shamal

http://baba-shamal.blogfa.com

باباشمل

باباشمل

باباشمل

باباشمل نامه ایست سرگشاده از زبان کودکی از فرزندان انسان؛ که تنها دل خوش دارد به آنانکه انسان را، رعایت می کنند.

باباشمل

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog